|
بود آیا که در میکده ها بگشایند؟ گره از کار فروبسته ما بگشایند؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 8:11 توسط مسعود
|
خوب هر خوبی بدی از ما دیدین ، خوب که چی دیده باشین همینه که هست! نه یعنی بود
دیگه از این به بعد چیزی نمی نویسم خدا حافظ
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:20 توسط مسعود
|
راستی یادم رفت از مزدک عزیزم تشکر کنم که همیشه به من سر میزنه
البته از مابقی دوستان هم که میان به ما سر میزنن متشکرم امیدوارم به زودی زود دوباره دور هم جمع شیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:59 توسط مسعود
|
باری تا کجا گفته بودیم آها تا اونجا که دودی ،روحی رو برد خونه...
در راه خونه کلی با هم درد دل کردن و خاطرات گذشته رو زنده کردن.دودی برای روحی سنگ تمام گذاشت دستور داد او را بشویند ،لباس زیبا بدهند و خلاصه حالی به حولی. روحی در مورد پروژه های خود با دودی سخن راند و او را ترقیب کرد که در پروژه ساخت کولر گازی در قطب جنوب سرمایه گذاری کند. دودی هم حرف اونو قبول کرد و روی این پروژه سرمایه گذاری کرد.سرتان رو درد نیارم دودی بخت برگشته که با طناب پوسیده روحی تو چاه رفته بود دیگر بیرون نیامد و کارش به ورشکستگی کشید. روحی نامرد هرچه پول از دودی به بهانه سرمایه گذاری گرفته بود در یک حساب در بانکهای تویکرلند انبار کرده بود و حسابی پولدار شده بود. دودی بعد از ورشکستگی آواره کوچه ها شده بود و شبها را جلوی یک آپارتمان بلند سپری میکرد .روحی به ورشکستگی دودی بسنده نکرد و برای ارضای حس مازوخیستیشیک واحد از آن آپارتمان را خرید و هر روز از پنجره آن آپارتمان دودی را اذیت میکرد و به سنگ میزد تا اینکه یه روز بارانی ها چی؟ روز بارانی؟ بیخیال بابا خسته شدم روز بارانی باشه برا بعد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:58 توسط مسعود
|
بابا مردیم از بس که هیچی نگفتیم آخه این چه وضعیه هیچی نمیتونم بنویسم!!!!!!
دیروز یه داستان الکی در مورد خودم و یکی از بچه های اینجا بافتم که برگردانش میکنم واسه بچه های خودمون. روزی روزگاری بود فردی به نام روحی در شرکتی بزرگ به نام نوک بیا کار میکرد و از خودش کیف در میکرد.روزی به فکر تجارت و به هم زدن مال و مکنت دست به کار شد و پا در کفش پدر کرد پدر نیز که موقعیت خود را در خطر دید دماری از روزگار روحی درآورد که مرغ بیابان به حال وی گریه میکرد. روحی پس از این واقعه تلخ به سوی شرکت نوک بیا بازگشت و از آنجا هم نا امید بازگشت. برای کمک به سوی دوست خود مسی شتافت که در بندر کارگری میکرد در راه گرفتار اشرار شد و آنها وی را مجبور به حمل مواد مخدر به اروپا کردند در آنجا بلاها به سر او آمد که شرح آن اشک شما را در می آورد به همین دلیل بیخیال میشم.ولی بگم که در آخر یه پاشو قطع کردند و تو خیابون ولش کردن. سالهای سال روحی در کنار خیابان تو جوب آب به گدایی مشغول بود تا اینکه یه روز یه مرد خوش تیپ با کت و شلوار سفید و یه کلاه رو سرش (کلاه مهمه) خلاصه دست روحی رو میگیره ،بلندش میکنه میگه روحی منم و روحی رو در آغوش میکشه ولی چون بو میده سریع ولش میکنه تو جوب روحی متعجب که این کیه ؟ کمی که میگذره روحی میشناسش آره خودشه دودیه! روحی میخواد دودی رو بغل کنه ولی دودی جا خالی میده و روحی میخوره به ماشین آخرین مدل دودی! دودی میگه روحی جان این کارا باشه برا بعد از حموم رفتنت! خلاصه روحی رو میبره خونه..... حالا بقیش بمونه واسه بعد
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:25 توسط مسعود
|
سلام دوستان عزیزم.امیدوارم که سال جدید تا اینجا برای همه خوب بوده باشه و از اینجا به بعدش هم بهتر باشه.ما یه چند روزی نبودیم،رفته بودیم مرخصی و سفر اینجور حرفا.خلاصه کلی کیف کردیم.حالا بعداْ شرح سفر رو اگه فرست کردم مینویسم.فعلاْ خدا حافظ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:21 توسط مسعود
|
چند شب پیش با بچه ها رفتیم بیرون یه چرخی تو خیابون زدیم و بعدش گفتیم بریم شام بخوریم. یه رستوران هست لب ذریا که بعضی وقتا میریم اونجا جای دنج و باهالیه.
غذا رو سفارش دادیم و رفتیم داخل نشستیم.جلوی رستوران چند ردیف صندلی برای اونایی که میخوان بیرون بشینن هست. من همینجور داشتم بیرون رو نگاه میکردم.چند نفر مثل ما بیرون داشتن غذا میخوردن و صدای خندشون بلند بود.هنوز غذای ما رو نیاورده بودن که غذای اونا تموم شدو رفتن. همین که بلند شدن یکی از کارگرای رستوران رفت که میزشون رو تمیز کنه در همین هین دیدم یه نفر مثل برق از تاریکی پرید بیرون و باقیمانده غذا و سالاد اونا رو برداشت و برد رو جدول کنار خیابون شروع به خوردن کرد. فاصله ما تا اون شاید یه اشتباه یا بد شانسی ،این اشتباه یا بدشانسی تو بازی زندگی به اون نقش یه آواره رو داده بود که از خوردن باقیمانده غذای دیگران خورسنده.فاصله هر کدوم از ما با اون چند قدمه؟ این زندگی عجب بازی با آدم میکنه.
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 13:59 توسط مسعود
|
امروز روز تصادف بود ولی خدا رو شکر به خیر گدشت
من رو یه ماشین خواست زیر بگیره و روحی هم تصادف کرد همین
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:38 توسط مسعود
|
این که میگم به یاد مجتبی منظورم اون مجتبی نیست که به دست من مرحوم شد ،نه منظورم اونیه که از دستم زنده در رفت بعدشم رفت دانشگاه و آدم شد خلاصه از این حرفا
دیشب با مجی داشتم میچتیدم اونم ساعت ۳ صبح آخه خداییش من سر کارم تو چرا بیدار نشستی بچه؟ البته اونم داشت اوراق امتحانی صحیح میکرد خلاصه کلی با هم گپ زدیم از گذشهت حرف زدیم از اون شب که با اون فامیل روح الله رفتن ملت رو زابراه(شاید هم ضابرا یا ظابرا یا ذابرا)کردن اون شبی که میخواستیم بریم نمایشگاه رو میگم آقایونی که عضو بهزیستی بودن میدونن کذوم شبو میگم خلاصه کلی روده درازی کردیم آخرشم مجی یه چند تا عکس داد گفت بزارم اینجا ما هم به دیده منت قبول کردیم و اینجا میزاریم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:3 توسط مسعود
|
هر چی خواستم بزارم بعداً بنویسم دیدم نمیشه دلم طاقت نیاورد.الان کلی کار دارم ولی ذهنم فقط داره دورو ور بچه ها میگرده ونمیتونم روی کارم تمرکز کنم.
دیشب بعد از چهار روز از تهران برگشتم.خداییش کلی کیف کردم،دوباره شبهای بهزیستی رو با بچه ها زنده کردیم.دوباره تا صبح فیلم نگاه کردیم،دوباره با هم روزنامه خوندیم،دوباره تو پارک شکلک و ادا در آوردیم(عکساشو نمیزارم باری قلب ضرر داره)و دوباره و دوباره ووووو....
الان که برگشتم حس میکنم یه تیکه از وجودم رو پیش بچه ها جا گذاشتم بی زحمت با اولین اتوبوس بفرستینش بیاد. ولی خداییش از با بچه ها بودن لذت بردم و امیدوارم که دوباره این جمه خبیس مثل قبل دور هم جمع شه و زندگی بر ما شیرین بر مابقی بندگان خدا نمیدونم چطور میشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:9 توسط مسعود
|
|
درباره وبلاگ
![]() خاطرات و نوشته های جسته و گریختمو تو اینجا میزارم منوی اصلی
پیوندها
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |