البته از مابقی دوستان هم که میان به ما سر میزنن متشکرم امیدوارم به زودی زود دوباره دور هم جمع شیم
در راه خونه کلی با هم درد دل کردن و خاطرات گذشته رو زنده کردن.دودی برای روحی سنگ تمام گذاشت دستور داد او را بشویند ،لباس زیبا بدهند و خلاصه حالی به حولی.
روحی در مورد پروژه های خود با دودی سخن راند و او را ترقیب کرد که در پروژه ساخت کولر گازی در قطب جنوب سرمایه گذاری کند.
دودی هم حرف اونو قبول کرد و روی این پروژه سرمایه گذاری کرد.سرتان رو درد نیارم دودی بخت برگشته که با طناب پوسیده روحی تو چاه رفته بود دیگر بیرون نیامد و کارش به ورشکستگی کشید. روحی نامرد هرچه پول از دودی به بهانه سرمایه گذاری گرفته بود در یک حساب در بانکهای تویکرلند انبار کرده بود و حسابی پولدار شده بود.
دودی بعد از ورشکستگی آواره کوچه ها شده بود و شبها را جلوی یک آپارتمان بلند سپری میکرد .روحی به ورشکستگی دودی بسنده نکرد و برای ارضای حس مازوخیستیشیک واحد از آن آپارتمان را خرید و هر روز از پنجره آن آپارتمان دودی را اذیت میکرد و به سنگ میزد تا اینکه یه روز بارانی ها چی؟ روز بارانی؟ بیخیال بابا خسته شدم روز بارانی باشه برا بعد
دیروز یه داستان الکی در مورد خودم و یکی از بچه های اینجا بافتم که برگردانش میکنم واسه بچه های خودمون.
روزی روزگاری بود فردی به نام روحی در شرکتی بزرگ به نام نوک بیا کار میکرد و از خودش کیف در میکرد.روزی به فکر تجارت و به هم زدن مال و مکنت دست به کار شد و پا در کفش پدر کرد پدر نیز که موقعیت خود را در خطر دید دماری از روزگار روحی درآورد که مرغ بیابان به حال وی گریه میکرد.
روحی پس از این واقعه تلخ به سوی شرکت نوک بیا بازگشت و از آنجا هم نا امید بازگشت. برای کمک به سوی دوست خود مسی شتافت که در بندر کارگری میکرد در راه گرفتار اشرار شد و آنها وی را مجبور به حمل مواد مخدر به اروپا کردند در آنجا بلاها به سر او آمد که شرح آن اشک شما را در می آورد به همین دلیل بیخیال میشم.ولی بگم که در آخر یه پاشو قطع کردند و تو خیابون ولش کردن.
سالهای سال روحی در کنار خیابان تو جوب آب به گدایی مشغول بود تا اینکه یه روز یه مرد خوش تیپ با کت و شلوار سفید و یه کلاه رو سرش (کلاه مهمه) خلاصه دست روحی رو میگیره ،بلندش میکنه میگه روحی منم و روحی رو در آغوش میکشه ولی چون بو میده سریع ولش میکنه تو جوب روحی متعجب که این کیه ؟
کمی که میگذره روحی میشناسش آره خودشه دودیه! روحی میخواد دودی رو بغل کنه ولی دودی جا خالی میده و روحی میخوره به ماشین آخرین مدل دودی! دودی میگه روحی جان این کارا باشه برا بعد از حموم رفتنت!
خلاصه روحی رو میبره خونه.....
حالا بقیش بمونه واسه بعد
غذا رو سفارش دادیم و رفتیم داخل نشستیم.جلوی رستوران چند ردیف صندلی برای اونایی که میخوان بیرون بشینن هست. من همینجور داشتم بیرون رو نگاه میکردم.چند نفر مثل ما بیرون داشتن غذا میخوردن و صدای خندشون بلند بود.هنوز غذای ما رو نیاورده بودن که غذای اونا تموم شدو رفتن. همین که بلند شدن یکی از کارگرای رستوران رفت که میزشون رو تمیز کنه در همین هین دیدم یه نفر مثل برق از تاریکی پرید بیرون و باقیمانده غذا و سالاد اونا رو برداشت و برد رو جدول کنار خیابون شروع به خوردن کرد.
فاصله ما تا اون شاید یه اشتباه یا بد شانسی ،این اشتباه یا بدشانسی تو بازی زندگی به اون نقش یه آواره رو داده بود که از خوردن باقیمانده غذای دیگران خورسنده.فاصله هر کدوم از ما با اون چند قدمه؟ این زندگی عجب بازی با آدم میکنه.
من رو یه ماشین خواست زیر بگیره و روحی هم تصادف کرد
همین
دیشب با مجی داشتم میچتیدم اونم ساعت ۳ صبح آخه خداییش من سر کارم تو چرا بیدار نشستی بچه؟ البته اونم داشت اوراق امتحانی صحیح میکرد خلاصه کلی با هم گپ زدیم از گذشهت حرف زدیم
از اون شب که با اون فامیل روح الله رفتن ملت رو زابراه(شاید هم ضابرا یا ظابرا یا ذابرا)کردن اون شبی که میخواستیم بریم نمایشگاه رو میگم آقایونی که عضو بهزیستی بودن میدونن کذوم شبو میگم
خلاصه کلی روده درازی کردیم آخرشم مجی یه چند تا عکس داد گفت بزارم اینجا ما هم به دیده منت قبول کردیم و اینجا میزاریم



